شبي كه تو را از من جدا كردند 27 شهريور ماه، شش ماه از عروسيمان ميگذشت. آن شب ما در مهماني افطار بوديم. خوب به ياد دارم كه اولين آشنائيمان هم در يك مهماني افطار بود. آن شب ، شب 27 شهريور ماه يك ماه بود كه به پادگان رفته بودي و سهم من از ديدار تو و همراه تو بودن در اين يك ماه به شبهاي جمعهاش خلاصه ميشد. و حالا آمده بودند غافلگيرانه در مراسم افطار تا همين شبهاي جمعه را هم از من بگيرند.
شب فراق هر دو آرام نداشتيم . بي قرار بوديم و بي قرار. بهم لبخند ميزديم اما هر دو خوب ميدانستيم كه قلبهايمان چه محكم و بي تاب به قفسة سينهمان ميكوبد. به كنارت آمدم . وضو گرفته بودي تا نماز بخواني و بروي . گفتم : «مهدي جان ،قرآن باز كن ببين خدا چي ميگه ... » قرآن را به دستت دادم . بازكردي . آيات آخر سوره هود بود. با اين آيه خداوند آغاز كرد : « واصبر فان ا... لا يضيع اجر المحسنين » ( و صبر كن ، همانا خداوند پاداش محسنين و نيكوكاران را ضايع نميكند).
دستانم را مي فشردي از شوق كه خدا چه زيبا با ما سخن ميگويد وبا اين آيه تمام شد : « ولله غيب السموات و الارض، واليه يرجع الامر كله فاعبده و توكل عليه و ما ربك بغفل عما تعملون » ( و براي خداست اسرار آسمان ها و زمين و همه كارها به سوي او باز مي گردد،پس او را عبادت كن و بر او توكل كن و پروردگار تو از آنچه عمل ميكنيد غافل نيست) (آيات 115 تا 123 هود)
نمازت را خواندي و من اقتدا كردم. اقتدا كردم به عزيزي كه ديرآشنا بود و به ايمانش ايمان داشتم. در را باز كردند و تو را با خود بردند.
بچهها بلند برايت « فاالله خير حافظاً فهو ارحم الراحمين» خواندند و من در دل زمزمه ميكردم:
او ميرود دامن كشان من زهر تنهايي چشان ديگر مپرس از من نشان كز دل نشانم ميرود
چند هفتهاي گذشت عروسي زهرا جلايي پور عزيز بود . و من به نيابت از تو و خودم در مجلس شادي دوستانمان شركت كردم. آخر مجلس خانم عزیز و محجبهاي كه هم دانشكدهايت در دانشكده علوم اجتماعي بود به سراغم آمد و از روزهاي سختي كه در چند سال گذشته داشت برايم گفت. تعريف كرد كه تو از اين مسأله مطلع بودي و در يكي از آن روزهاي پر درد و رنج به كنارش رفته بودي و از مواجهه با مشكلات گفته بودي. از تفاوت انسان مومن و انسان غير مومن. از اين كه غير مومن وقتي با مشكل مواجه ميشود. دائم شكايت ميكند و چرا ميآورد اما «مومن» وقتي كه به رنجي دچار ميشود دائم و ذاكر روبه سوي پروردگار ميكند و ميگويد: « متی نصرا... » هنوز جمله را تمام نكرده بود كه دلم خاشعانه لرزيد. در دلم ادامه دادم و زمزمه كردم :« الا ،ان نصرا... قريب »( و آگاه باشيد، همانا ياري خداوند نزديك است)
باز هم چند هفتهاي گذشت ، نزديك به 40 شب است كه تو را از من جدا كردهاند و هيچ خبري از آزادي نيست. اين بار نا آرامم و نا آرامتر از هميشه، مادر مهربانم مثل هميشه ميگويد توكل كن و پدر بزرگوارم هم مرا دعوت به صبر مي كند و مي گويد محكم باش.
ديدن روي ماه هر دوشان كافي است براي آرامش خاطر من اما امروز ناآرامم. نا آرامتر از هميشه . دلم پراست از اين همه بي وجداني و رفتارهايي كه ذرهاي بويي از انسانيت نبردهاند . تا « مهرك » عزيزم خبر ميدهد از دعاي كميلي كه قراراست در خانه پدرش برگزار كند آرام ميگيرم كه "چه چيز بهتر از دعاي كميل براي دل پر از درد من ...»
دعا را آغاز كرديم اما تنها چند خط به پايان دعا باقي مانده بود كه چندين ده نفر وارد منزل شدند و 70 نفر از ما را با خود بردند.
من و خواهرم « فاطمه » و برادرت «امين» هم جز 70 تن. چشمانمان را بستند و دستهايمان را هم . نفهميدم كجا ميبرندمان اما هر چه بود با تشويش خاطر و اضطراب و بي خبري از آينده شبمان را صبح كرديم و صبح فهميديم كه امين را به اوين ميبرند. رو به آسمان كردم و به خدا گفتم :«رب اغفرلي و لاخي و ادخلنا في رحمتك و انت ارحم الراحمين » (خداوندا، ببخش بر من و به بردارم و داخل كردان ما را در رحمتت در حاليكه تو ارحم الراحميني).
پس از 22 ساعت آزادمان كردند و من و فاطمه عزيزم به سمت خانه پدر و مادرمان رهسپار شديم.
در راه به تو فكر ميكردم و امين. اما بيشتر دغدغه و نگرانيام شده بود «هدي» .از وقتي تو رفتي امين پكر شد. خودت بهتر از هركسي ميداني كه اگر امين نارحت شود زمين هم به آسمان رود حل معضل نميشود. اما با او حرف زدم. ساعتها درد دل كرديم و من برايش گفتم كه بايد جاي خالي تو را حداقل براي هدي و مامان و بابا پركند و كرد... امين عزيز در تمام اين شبها وروزها لحظهاي از هدي غافل نبود. اما حالا دو برادر را برده بودند و من و هدي تنها ...
به پدر و مادرت فكر ميكردم و اين كه چطور خبر دستگيري امين را به آنها بدهم. يادم به مطلب « شرم از آزادي» ات افتاد. حالا من شرم دارم كه آزادم و تو بهترينم و برادرم امين در بنديد.
در خانه باز شد. مامان و بابا بهمراه هدي بودند. مهدي آرام جانم ، لحظه آرامش من ، لحظه آزاديام نبود. بلكه لحظهاي بودكه مادر و پدر صبور و بزرگوارت را ديدم. پدر مرا محكم در آغوش گرفت و مادر مثل هميشه لبخند بر چهره داشت. آنها متوكل و مقاوم بودند با اين كه دو پسرشان در بندند. آن شب چشم از آنها برنداشتم و بي وقفه نگاهشان ميكردم كه ديدن سيماي مومن خود نوعي عبادت است . ايمان و توكل در چشمانشان موج ميزد...
باز هم چند هفتهاي گذشت . سركلاس نشسته بودم كه خبر آزادي «علي پيرحسين لو» را دادند. در پوست خود نميگنجيدم . شتابان به سمت فاطمه حركت كردم و او را در آغوش كشيدم. «علي» كه وارد خانه شد بياد مهماني افطاري اي افتادم كه در خانه خانم توحيدلو بود و من براي اولينبار با اين زوج خوشبخت آشنا شدم. مهماني كه تمام شد ،در راه خانه از تو پرسيدم در مورد مرد جوان آرامي كه خوب هم صحبت ميكرد. تو، علي پيرحسين لو را به من معرفي كردي و گفتي كه چه جوان با استعدادي است و اين كه چقدر علي را دوست داري و ...
شب به خانه آمدم . اشك همه چشمانم را تصاحب كرده بود. قرآن را در آغوشم گرفتم و به خدا گفتم : « پس كي نوبت من ميشه ؟ كه مهدي بهم زنگ بزنه و بگه كه آزاد شده ، كه در راه خونه هست...»
خداوند فرمود : «از تستغيثون ربكم فاستجاب لكم انی ممد كم بالف من الملائكه مردفين . و ما جعله الله الا بشري و لتطمئن به قلوبكم و ما النصر الا من عندا... ان ا... عزيز حكيم. (9و10 سوره انفال)
( و بياد آريد هنگامي را كه استغاثه به درگاه پروردگارتان ميكرديد پس دعاي شما را اجابت كردیم كه همانا من با 1000 فرشته به ياري شما آمدم و اين ياري فرشتگان را خدا نفرستاد مگر آن كه بشارت و مژده باشد و تا دلهاي شما را مطمئن سازیم و بدانيد كه نصرت و پيروزي نيست مگر از جانب خدا كه خدا را كمال قدرت و حكمت است).
دلم آرام گرفت. به خدا گفتم :" و ما لنا الا نتوكل علي ا... و قد هدنا سبلنا و لنصبرن علي ما اذيتمونا و علي ا... فليتوكل المتوكلون. ( 12 ابراهيم) ( و چرا بر خدا توكل نكنيم در حاليكه او ما را به راه راست هدايت فرموده و البته به آزار و ستم هاي شما صبر خواهيم كرد كه صاحب توكل بايد هميشه و در همه حال به خداوند توكل كند)
مهدي جان ، به همراه دوستان خوبم ( ياسمين و ساحل و لطيفه) خانه را آب و جارو كردم و حالا نشستهام به انتظار تماس تو.كه بگويي آزاد شدهاي و بر ميگردي به كنارم ، تا دوباره آرامش را به زندگيم برگرداني و روزهاي شاد و سبز را دوباره آغاز كنيم . نگاهم به در است و اميدم به خدا ....
ساره عظيمي
نيمه شب 13 آبان 1388
امشب با دوستانم نمایش «رومولوس کبیر» اثر دورنمات با ترجمه ی بی نقص استاد سمندریان و به کارگردانی دقیق و خوب نادر برهانی مرند در سالن اصلی تئاتر شهر تماشا کردم. جدن عالی بود؛ توصیه می کنم از دست ندینش. شرح داستان باشه سر فرصت!
۱. شاید نخستین رویارویی های ایران و تمدن نوین غرب به هنگام تخت نشینی تاجداران صفوی برسد (آنچنان که زنده یاد دکتر عبدالهادی حائری در تألیف ارزشمند خود چنین تصوری کرده اند) اما، گمانم نخستین مواجهه ی جدی ما و غرب را باید در دوره ی قاجار دید؛ زمانه ای که پس از چندین سال ناآرامی و بی ثباتی ملک ایران با حکومتی مرکزی اداره می شود. پیش از آن، جنجال های سیاسی و جنگ های قدرت در طول سال های مدید هرگز مجالی برای اندیشیدن به ایرانی نمی داد و آن جا که پای جان در میان بود، خزیدن به کنج خانه ی عرفان و غزل پناهی بود برای آن که در سکوت، ناله ی زخم این همه آشوب را نجوا کنند و اگر اندیشه ای بود با موضوعی جدید همراه نبود. بلکه بیش و پیش از هرچیز دیگر، شرح و بسط همان اندیشه های پیشین بود. البته اگر از مقوله ی برهان و تعقل و استدلال بود. ارنه که بیشتر شهود سکه ی مقبول بازار جلوه می کرد.
بدین منوال بیشتر بسط و رشد اندیشه ها را در این دوره باید در باید در میدان حکم ها جست و نه در موضوعات؛ که موضوع جدیدی در میانه ی آشوب های قومی و جز آن، پیدا نمی شد و اگر هم می شد، مجالی برای کنکاش و کاوش نبود.
۲. شاید از میان چند سیاستمدار خرد و کلان ایرانی که در آن روزگار قاجاران پا به فرنگ گذشتند، تنها چند تن بودند که دل به جای دل باختن به رنگ روشن چشمان غزال های کافر مذهب، مبلغی هم به جهان دیگرگون غرب توجه کردند.(برای نمونه ر.ک: حمید سیاح / خاطرات حاج سیاح / زیر نظر ایرج افشار / ۱۳۵۶/ امیرکبیر) جهانی که گویی اصلاً بر زمینی که ایرانی بر آن راه رفته بود، ننشسته بود. بی گمان نگاه نافذ میرزا تقی خان در ان چند سفر به روسیه و عثمانی دیده بود: دنیای متفاوتی که موضوعات و مفاهیم نوینی در آغوش داشت که پیش از آن ایرانی هیچ از آن ها نیندیشیده بود و نمی دانست. شاید همین بود که تربیت یافته ی مکتب قائم مقام، با خاطره ی عباس میرزا، جوانان را گسیل فرنگ داشت و سنگ بنای دارالفنونی را گذاشت که شد سنگ بنای آموزش نوین ایران و سرآغاز همه ی تحولات سال های بعد از آن. استادان و کتاب هایی که یکایک می آمدند و درون خود فکرها و فرهنگ هایی می آوردند که شاید ایران بی خبر هم صاحب خبر شود.
تلخ است اما واقعیت دارد؛ ما خارج از متن بودیم.
۳. آزادی، قانون، وطن، حکومت، دولت و ... ! به واقع در اندیشه ی مردمانی که سال ها در مُلک «سایه ی خدا» زیسته بودند و دائم به «قطب عالم» سجده زده بودند و بزرگترین دشواری هایشان را نزد ملای ده و واعظ شهر حل می کردند، این ها چه جایی داشت و چگونه می توانست تعریف شود؟ اگر در سرزمین کفر سال ها این ها در دل کوره ی فکر اندیشمندان مذهبی و غیرمذهبی گداخته شده بود و با پتک مشت های انقلابیون روسیه و انگلیس و فرانسه و آمریکا چکش کاری شده بود؛ در مشرق زمین من ایرانی غریبه ای بیش نبودند که همانقدر که اتول جدید بود و عجیب، نو می نمودند و شگفت. مجلس را به شورا فرو کاستیم و آزادی را ترجمان حریت خودمان دیدیم و بر این شیوه نوشتیم و نوشیم تا برآیندش ـ به قول رفیقی ـ فرزند ناقص الخلقه ای شد در دامان مام وطن به نام مشروطه. جنگ ها کردیم که و اعدام ها که بگوییم «مشروطه مشروعه نمی شود» ولی نشنیدیم و همچنان بر آن طبل کوفتیم و به پیش رفتیم. بر موضوعات جدید حکم هیی برآمده از نفی و سلب و انکار و یا تأیید و تصویب زدیم، بی آن که موضوعات را درست فهم کرده باشیم. در این کشاکش دست به هر ریسمان آویختیم ولی ... .
۴. امروز اما شاید نزدیک به دو سده وقت داشته ایم بیندیشیم. در باب موضوعات جدیدی که پیش تر نمی دانستیمشان و امروز سال هاست که می دانیم. هرچند حکم ها فرق کرده است و دائماً تا به فهمشان نزدیک شده ایم، از مدرن به پست مدرن خزیده اند و از فرد به اجتماع دویده اند و راست خیز چپ گرفته است و به عکس.
امروز موضوعات را بیش و کم می دانیم. می دانیم حقوق، انسان، فرد، اجتماع، آزادی، دولت، قدرت و ... در دنیای امروز یعنی چه. امروز دیگر در آن جزیره ی ناآگاهی و رکود فکر و جمود ذهن زندگی نمی کنیم.
با این همه، هنوز شارحیم. هنوز دیگران را شرح می کنیم؛ یا پیشینیان خویش را و یا بیگانگان کج اندیش را! هنوز هم حقوق عمومی را فهم نکردیم انگار. هنوز هم دموکراسی برایمان غریبه است و هنوز هم می کوشیم در دل اسلاممان جایی برایش بازکنیم. هنوز هم... . بی آن که موضوع را در بستر و متنی که تعریف شده فهم کنیم و جای درست ان را در متن خودمان پیا کنیم، در پی بازتعریف آن بر سر سطر های پیشین هستیم. شاید باید سطر نوی نوشت.
تلخ است؛ اما گویا هنوز هم خارج از متنیم.
سال هاست سؤالی به ذهنم چنگ می زند: به راستی نسبت ما با جهان امروز چیست؟ در کجای آن قرار می گیریم و مفاهیم آن ـ مفاهیمی که عموماً در قرون ۱۶ تا ۱۸ طرح شد و در ۱۹ و ۲۰ به بار نشست ـ چگونه برای ما تعریف می شوند؟ ایرانی چه کند با این همه موضوعات جدیدی که سال ها درباره اش اندیشیده اند و او نه؛ و امروز برای آن که حرفی داشته باشد برای گفتن، برای شنیده شدن، ناگزیر باید از آن ها بگوید؟ مثل آن شازده ی دل شکسته ی قاجار، عباس میرزا، لرزه بر اندام سترگ غیرت ایرانی خود ببیند و آه بکشد و دست در هر ریسمان آویزانی بیفکند که نیفتد و آخر هم...؟ یا مثال آن امیری که آنقدرها کبیر نشد تا نظام نویی را برپا کند در آشفته بازار این خاک، یک تنه به جنگ خود برود و صد هزار؟ یا... این همه «یا» و این همه «تجربه های همه تلخ»...
وای خدایا! نکند دسترنج این همه سبک و سنگین من هم همین باشد که «عقلم به جایی نمی رسد»؟!
حرف دارم؛ به زودی خواهم گفت.
عجالتاً:
آقای دکتر علیرضا فیض، خلف علامه فیض کاشانی و از استادان ممتاز دانشکده ی الهیات دانشگاه تهران، در کتاب «مبادی فقه و اصول» ـ که دوره ی مختصری از مفاهیم اولیه در باب فقه و اصول از دیدگاهی بیشتر الهیاتی تا حقوقی است ـ در باب دلیل عقلی در فقه آورده است:
«همه ی محدثان صدر اول [مانند کلینی و صدوق] با هر گونه دخالت عقل، در شرع، مخالف بوده و برای عقل در استنباطات فقهی [که مشخصاً با حوزه ی مباحث اخلاق و نیز اعتقادات متفاوت است] هیچ ارزش و اعتباری نمی شناختند. گروهی چون شیخ مفید، اگرچه ارزش اندکی به عقل داده و معتقد بودند که از عقل برای فهم نصوص شرعی باید بهره گرفت ولی هرگز به آن به عنوان یک دلیل فقهی در کنار قرآن و سنت عقیده نداشتند. و گروهی چون شیخ طوسی، محقق و شهیدین به گونه هائی مبهم و متفاوت درباره ی عقل در درک احکام فقهی اظهار نظر کرده اند. و میتوان گفت: شیخ دراین زمینه چیزی ارائه نکرده و محقق حلی دلیل مستقل عقلی را در وجوه حسن و قبح عقلی منحصر دانسته، و شهید اول علاوه بر آن از استصحاب و برائت عقلی نام برده است و شهید ثانی دلیل عقل را فقط به برائت و استصحاب و قیاس منصوص العله تفسیر کرده است... و گروهی از اخباریین به مانند محدثین صدر اول، دخالت عقل را در استنباط احکام فقه موقوف اعلام کرده، به سختی بر آن تاخته اند. در عین حال ناگهان چند تن از فحول علماء را از قرن سیزده به بعد می بینیم که به حمایت از دلیل عقلی قد علم کرده، به نحو مبالغه آمیزی از حجیت و اعتبار آن سخن گفته اند... زیربنای دلیل مستقل عقلی در وجوه حسن و وجوه قبح، و سپس ملازمه ی بین حکم عقل و حکم شرع و عکس آن خلاصه می شود.» (مبادی فقه واصول/ دانشگاه تهران/ ۱۳۸۷/ ص ۴۴)
و هرچه بیشتر فاصله می گیریم از زمان صدور قرآن و سنت، گرایش به عقل و دلیل مستقل عقلی بیش تر و پررنگ تر می شود؛ امری که بیش و پیش از آن که خواست درونی فقها باشد، امری لازم و اجتناب ناپذیز می نماید تا فقه روزگار ما با اقتضائات روزگار ما هماهنگ تر و همخوان تر باشد. هر چند هنوز هم رویکرد سنتی در فقه عقل را به چالش می کشد و آن را منبع دست چندم می شمارد؛ البته اگر از منابع استنباط به حساب آورد. این تأثیر برخورد با نیازهای نو عموماً در رویکرد فقها و حوزویانی که از نزدیک با مسائل اجتماعی و یا حرکت های نوین در حوزه های اندیشگی بشر برخورد داشته اند، محسوس است؛ آراء کسانی چون مرحوم بهشتی و مطهری در حوزه ی سیاست و فلسفه و اجتماعیات، و یا حتی نظرات محمدی گیلانی را قبل و بعد از تصدی ریاست دیوان عالی بررسی کنید (البته در برخی که هم بی اثر است؛ مثل آقای یزدی).
با این همه، آنچه دکتر فیض به عنوان یک فقیه دانشگاهی در پیشگفتار چاپ سیزدهم کتاب در پائیز ۱۳۸۰ به آن اشاره می کند، خود گویاست که به قول کارل مارکس «هر آنچه سخت است و استوار، دود می شو و به هوا می رود»:
«برای رهائی یافتن فقه از پرتگاه بن بستی که در آن افتاده، هیچ راه چاره ای جز عمل به ادله ی عقلی فقه و اعتقاد به دلیل انسداد باب علم و علمی * وجو ندارد. این را به جرأت می گویم. اگرچه اکثر فضلای حوزه و غیر حوزه با آن مخالف باشند! روزی خوهد رسید که چاره ای جز پیمودن این راه نیست، ألیس الصبح بالقریب؟»
* انسداد باب علم وعلمی: در مقابل انفتاح باب علم و علمی استعمال می شود که طرفداران انفتاح می گویند برخلاف نظر طرفداران انسداد به جهت وجود احادیث بسیاری که مورد اطمینان و اعتماد هستند راه عمل به اکثر مقررات قانونی در این زمینه نیز باز است. کسانی که طرفدار انسدادند به هر ظنی در استنباطات فقهی و دادرسی شرعی عمل می کنند ولی طرفداران انفتاح به هر ظنی عمل نمی کند و فقط به ظنونی ترتیب اثر می دهند بر اعتبار انها دلیل مخصوصی اقامه شده باشد. مانند خبر واحد که دلالت آن بر مقصود شارع مظنون است بظن خاص. (جعفری لنگرودی/ ترمینولوژی حقوق/ همین مدخل)
نشر مروارید از نجف دریابندری ـ از مترجمان یگانه ی روزگار ما ـ اخیراً کتابی منتشر کرده است به نام «گفت و گو با نجف دریابندری» که در بخشی از آن به خاطرات او هم پرداخته شده است. کتاب را ندیده ام؛ فقط یادداشتی از علی اصغر سیدآبادی در آخرین صفحه ی ضمیمه ی روزنامه ی اعتماد، به تاریخ ۲۱ شهریور امسال خواندم که چند سطری از کتاب را نقل کرده بود. آنچه در این یادداشت آمده بود، مرا به یاد بحثی انداخت که چندی است ذهنم را مشغول کرده است.
و اما آن چند سطر مزبور:
« آن موقع معلوم نبود جنگ کی تمام می شود. سهراب [فرزند نجف دریابندری] را که دوازده ساله بود، با خود برداشتم، رفتم آمریکا. ابتدا قصدم نوعی مهاجرت بود. اما در آمریکا بعد از مدتی به هوش آمدم. دیدم مهاجرت یعنی مرگ. آمریکا جامعه ی بسیار بزرگی است، و کشور بسیار بزرگی. آدم در سن بالا نمی تواند امیدوار باشد که آن جا، جایی برای خودش بازکند. البته، می دانم، کسانی رفته اند آن جا ماندگار شده اند. ولی اغلب این ها کسانی هستند که قبلاً در آمریکا تحصیل کرده اند. یعنی رفتنشان در حقیقت بازگشت به نوعی وطن بوده است. برای من البته این طور نبود. می دانید، من ظرف دوسالی که آن جا بودم، دو صفحه هم ننوشتم. چون با جامعه ی آمریکا که تماسی نداشتم و نمی توانستم داشته باشم، با جامعه ی ایران هم تماسم به کلی قطع شده بود. اگر قرار بر این باشد که آدم تماسش را با ایران حفظ کند، خب الان که دنیا اینقدر کوچک شده شاید این کار هم عملی باشد، ولی در آن دو سال هیچ کاری نکردم و دیدم اگر بیست سال هم بمانم هیچ کاری نخواهم کرد. این بود که برگشتم.»
ما شاید نشانه هایی هستیم که در متن معنا می شویم. بیرون از کانتکست، بی معناییم؛ حتا برای خودمان.
با تلخ ترین لبخندها و جانکاه ترین اندوه ها و آرزوی سیاه ترین روزها، تقدیم به آنان که آن کردند که امروز جوانان هم وطنم ـ ارزشمندترین سرمایه های این ملت و مالکان حقیقی مملکت ـ یکان، یکان اسب فرنگ زین می کنند:
خزانی*
پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک
آنک ، بر آن چنار جوان ، آنک
خالی فتاده لانه ی آن لک لک
او رفت و رفت غلغل غلیانش
پوشیده ، پاک ، پیکر عریانش
سر زی سپهر کردن غمگینش
تن با وقار شستن شیرینش
پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک
رفتند مرغکان طلایی بال
از سردی و سکوت سیه خستند
وز بید و کاج و سرو نظر بستند
رفتند سوی نخل ، سوی گرمی
و آن نغمه های پاک و بلورین رفت
پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک
اینک ، بر این کناره ی دشت ، اینک
این کوره راه ساکت بی رهرو
آنک ، بر آن کمرکش کوه ، آنک
آن کوچه باغ خلوت و خاموشت
از یاد روزگار فراموشت
پاییز جان ! چه سرد ، چه درد آلود
چون من تو نیز تنها ماندستی
ای فصل فصلهای نگارینم
سرد سکوت خود را بسراییم
پاییزم ! ای قناری غمگینم
* مهدی اخوان ثالث / آخر شاهنامه
در این برهوت مطبوعات آزاد که جملگی آنان که قلمی دارند برای از سر درد از درد گفتن؛ در این هیاهوی سیاهی که جز آب گل آلودی نیست برای تندروهایی که برای دریدن سینه ی برادر بهانه می خواستند؛ و ... (روز عید است و بگذارید کمتر از تلخی هایی که بر دلم سنگینی می کنند بنویسم و همچنان به سنت نگفتن پایبند باشم؛ هر چند امروز، غافلگیر شدم و دم اذان ظهر فهمیدم که مرجع تقلیدم فردا را عید دانسته.) در میانه ی این تلخی ها، پیدا کردن مجله ای که چند سطر و صفحه ای «خواندنی» داشته باشد، کار دشواری است ـ یاد روزهای خوش نامه، حافظ و صد البته شهروند امروز به خیر ـ ولی با این همه، گاهی می شود چیزکی یافت که بیرزد بخری و بخوانی. هفته نامه ی «مثلث» که به سیاق برخی دیگر از نشریات این روزها، تقلیدی نعل به نعل است از استانداردی که شهروند امروز آغازگر آن بود، مجله ای است هر چند اصولگرا اما دست کم به خرد خویش پایبند که می توانید حدی از بی طرفی عقلایی حرفه ای وار را در میان مطالبش بجویید و و بیابید و گاه خواندنی های خوبی پیدا کنید (برای نمونه می توانید با مجله ی «پنجره» مقایسه کنید که از تحفه های فرید حدادعادل و اعوان و انصارش است که... بگذارید به رسم ادب، ساکت باشم).
متن زیر، بخش هایی از مصاحبه ی جالبی است با دکتر صادق زیبا کلام که شماره ی هفتم نشریه ی آقای آجورلو در پرونده ی «ما و غرب» خود به آن پرداخته است(در پایگاه اینترنتی مثلث ـ http://mosalas.ir/ ـ بایگانی شماره های یک تا پنج موجود است):
«در حقیقت غربزدگی و به کارگیری آن نوعی اعتراض است... غربزدگی ای که جلال آل احمد آن را ابداع کرد، در همین مفهوم اعتراض و انتقاد عرضه شدکه بعدها هم مرحوم شریعتی آن رااز او وام گرفت و بعد از انقلاب هم به مفهومی رایج در ادبیات سیاسی ما بدل شد.»
«مراد جلال آل احمد از غربزده و غربزدگی این بود که فرد فرهنگ، هنجارها، نرم ها و باورهای تمدن غربی را دربست بپذیرد و سعی کند که همه ی جنبه های زندگی فردی و اجتماعی خود را بر آن اساس بنا کند. جلال معتقد بود که این کار خطاست... آن چیزی که در غرب ایجاد شده معلول شرایط تاریخی ـ تمدنی است که آن شرایط تاریخی در تمدن ما چیز دیگری است.»
«جلال معتقد بود الگوی نظام سیاسی انقلاب مشروطه از لیبرال دموکراسی غربی وام گرفته شده بدون اینکه توجه شود نظام لیبرال دموکراسی غربی از مراحل گوناگونی عبور کرده است تا به شکل فعلی آن رسیده است.»
«من این برداشت و استنتاج را که می گوید چون مشروطه از نظام لیبرال دموکراسی غربی تقلید کرد و لیبرال دموکراسی هم با مبانی اجتاعی، ملی، دینی و فرهنگی ما مشکل دارد، پس لاجرم انقلاب مشروطه به شکست انجامید، قبول ندارم.
می خواهم ادعای بزرگی بکنم و بگویم که مشروطه نه تنها شکست نخورد بلکه آن چیزی که ما امروزه به نام نظام جمهوری اسلامی داریم اگر لعاب آن را قدری خراش بدهیم، پیکره و بن آن حاصل انقلاب مشروطه است.»
«این که آیت الله مصباح یزدی و طرفدارانش می گویند مشروعیت حکومت در اسلام از رای مستقیم یا غیرمستقیم مردم نیست، به گمان من حرف کاملاً درستی است. ملاک رای مستقیم مردم برای مشروعیت حکومت از غرب می آید.»
«من اعتقاد دارم که نظام سیاسی مبتنی بر رای و نظر مردم هیچ ربطی به غرب و شرق ندارد. ایم مسئله حاصل تجربیات بیشمار همه ی بشریت است که برآیند آن ها ما را به این نتیجه رسانده که بهترین نوع حکومت آن است که مردم در آن قدرت انتخاب و اختیار و انتخاب نوع حکومت را داشته باشند. این یک پدیده ی طبیعی و عقلایی است.»
«عده ای هم این نظر را دارند. گویی سوپرمارکتی وجود دارد به اسم غرب و ما هم زنبیلمان را برمی داریم و چندتا چیز را بر میداریم و چندتاچیز را هم بر نمی داریم. نه، این نگاه غلط است. غرب یک کلیت است.»
«حجم عمده ای از ادبیات کسانی که غرب را نفی می کنند یا بحث غربزدگی را به نوعی دنبال می کنند، ناشی از همان تفکر انتقادی غرب است. این تفکر انتقادی مولود غرب است. غرب خودش را نقد می کند... این از یک منظر شاهکار غرب است... دلیل پایداری غرب همین انتقاد از خود و کامل ندانستن خود است. بنابراین، ما وقتی بحث غربزدگی را طرح می کنیم به این معنا نیست که همه ی غرب را نفی کنیم و یا در مقابل بگوییم همه ی آنچه غرب دارد خوب و کامل است. خود غربی ها هم این اعتقاد را ندارند که هر چه دارند کامل است.
از طرف دیگر این نگاه که از غرب این و این و این را بگیریم و این ها را نگیریم هم نگاه غلطی است. جامعه یک موجود زنده است و نمی شود بخشنامه کرد که جامعه ی ما فالن چیز را از غرب بگیرد و فالن چیز را نگیرد.».
«[سؤال خبرنگار] حال این پرسش باقی می ماند که تکلیف مای شرقی در مقابل منظومه ی معرفتی غرب چیست؟
ـ نمی توانم به شما جواب بدهم. عقلم به جایی نمی رسد.»
شاید ناامیدانه به نظر برسد اما جمله ی اخیر آقای دکتر زیباکلام برآیند نزدیک به دویست سال رویارویی نخبگان فکری و روشنفکران مردم من است با غرب؛ رویارویی پر فراز و نشیبی که از آخوندزاده ی سکولار، تقی زاده ی ـ به قول آل احمد و فردید ـ غربزده، ملکم خان تقلیل گرا و ... تا روشنفکران دینی گونه گونی مثل شریعتی و سروش و ... را دربرمی گیرد.
پ.ن: در باب مفهوم کلیت داشتن غرب که در میانه ی متن آمد ر.ک: وحدت، فرزین / رویارویی فکری ایران با مدرنیت/ مهدی حقیقت خواه / ققنوس / ۱۳۸۲)
«گیر ما این نیس که همو نمیشناسیم؛ گیرمون اینه که همو یادمون نمیاد» (دیالوگ شبنم قلی خانی در سریال پنجمین خورشید که امروز تصادفاً به گوشم خورد)
بی ربطه شاید؛ اما این، من رو یاد جمله ای انداخت از مسعود کیمیایی که چند وقتی توی وبلاگم به جای عبارت جبران خلیل جبران نشسته بود: «تو می گویی آن ها مرا دوست دارند؛ ولی نیست. اگر بود، این را نمی گفتی.»
*مهدی اخوان ثالث / زمستان
پ.ن: دیر و دور نیست روزگاری که گرگان سرمازده ی تن خسته اما آزاده، تن سگان دون دل و دین داده به تکه استخوانی را به چنگ و دندان بدرند.