یادداشت محمد قوچانی در ویژه نامه ی عید
مجله ی «تجربه» ( ش 10 ص 2) بر نکته ی مهمی تأکید داشت که باز به نوعی به
«جدایی نادر از سیمین» مربوط می شد. «مبارک است. چهره ی سا ایران نه از
میان اهل قدرت (چون رئیس دولت، رئیس مجلس، رئیس جناح حاکم و ... ) و نه از
میان اهل رانت... و نه حتی از میان اهل شهرت (مانند ستاره ی تیم و فیلم) که از
میان اهل فرهنگ است.» این حتماً اتفاق مهمی است که روزهایی که فضای عمومی
اجتماع ما، زخم خورده از فراز و فرودهای سیاسی و اقتصادی، نحیف تر و تب
دارتر از پیش است؛ در روزهایی که خیلی ها فرصتی برای شاد بودن شب عید را
ندارند و حتا، چهارشنبه سوری هم زرق و برق هر ساله را ندارد و « در این هوای آلوده ی سیاست و اقتصاد و ابتذال «اصغر فرهادی» با آن قد و قامت کوچک موقعیتی بزرگ برای ایران آفرید. »
اما مهمتر از این اتفاق، رفتار درست فرهادی و چگونگی وقوع این رخ داد است.
«اصغر فرهادی مرد بزرگی است به این دلیل که ادعایی کوچک دارد. او نه خود را
روشنفکر می داند، نه اپوزیسیون نه فیلم ساز معترض، نه ستاره ی هنر و نه
هیچ لقب دیگر. اصغر فرهادی نویسنده، فیلم ساز یا بهتر بگویم قصه پرداز ساده
ای است. در فیلمش شعار نمی دهد.حرف های خیلی بزرگ نمی زند، طعنه و کنایه
نمی زند، نمادهای گل درشت به کار نمی برد، در انتخابات زیر پرچم هیچ نامزدی
نمی ایستد، نظریه سیاسی و اجتماعی نمی دهد. فقط قصه تعریف می کند.» و در
عوض، این کار را به بهترین نحو ممکن انجام می دهد.
او، فکر و حرف و ایده اش را به شیوه ای بیان می کند که خوب بلد است و شاید
بهتر از هر کس دیگری می تواند این کار را انجام دهد. و این دقیقاً نکته ای
است که کار فرهادی را برجسته و ممتاز می کند. او علم روشنفکری ـ در معنای
اخص آن ـ را به دوش نمی کشد؛ دست به کاری نمی یازد که در تخصص او نیست؛ پا
به گود سیاست نمی گذارد؛ جور نهادهای مدنی نبوده ی ما را هم نمی کشد. او به
درستی همان کاری را انجام می دهد که به قول اعتقادات باستانی ما،
«خویشکاری» اوست. کاری که برای او، نوشته شده است: نقش یک هنرمند تمام
عیار. «اصغر فرهادی می دانست که ژانر «هنرمند»، اثرش است نه حرف زدنش.
هنرمند با فیلمش به قدرت، جامعه و جهان پاسخ می دهد... هنرمند در لحظه
واکنش نشان نمی دهد، داغ خود را بر تاریخ می نهد. اضغر فرهادی ... روش های
تازه ای از فعالیت های اجتماعی و رهنگی را به ما یاد می دهد. تردید ندارم
[قوچانی] که اصغر فرهادی دگراندیش است اما هنر او چندان رندانه است که هم
جایزه ی اول جشنواره ی فجر را می برد و هم جایزه ی اسکار را و این اوج
عقلانیت این هنرمند است.» عقلانیتی که در رفتارهای بسیاری از سرآمدان و
نمایندگان طبقه ی متوسط ما، مفقود است؛ چه رسد به سایر گروه های این قشر.
فرهادی «جواب های قطعی برای مسائل جامعه ی امروز ایران ندارد. فیلم سازی که
در اوج اقتدار مدنی طبقه ی متوسط،
بحران های درون آن را یادآوری می کند و شکاف عمیق طبقه ی فرودست با این
هژمونی را واقعاً دگراندیش است. اصغر فرهادی فرزند زمانه ی ماست. در شرایطی
که هنرمندان بزرگی چونداریوش مهرجویی و مسعود کیمیایی فرزند زمانه ی خود
نیستند...» . فهم متفاوت از دغدغه های ورز جامعه ی ایرانی و گذر از «کلیشه
های روشنفکری» ضرورتی است که اصغر فرهادی ان را به خوبی دریافته است و بی
ان که درگیری جنجال های سطحی یا هیاهوهای ناپایدار شود، پروژه ای را به پیش
می برد که برآیندش، ماندگار باشد. فرهادی «شکاف های «سنت ـ تجدد»، «مذهبی ـ
غیرمذهبی»، «انقلابی ـ اصلاحی» را پشت سر گذاشته و از شکاف های تازه ای
حرف می زند. از مسائلی مانند سبک زندگی بورژوازی، اختلاف های اجتماعی،
بحران در قضاوت های فردی، معضل داوری های نابهنگام و نادرست دروغ های شاخدار و نیز مسأله ی «مهاجرت»، مهمترین معضل طبقه ی متوسط به خصوص از سال 1388 به بعد. اصغر فرهادی، شمایل عصر ماست»
من فکر می کنم لازم نیست هم حقوقدان باشیم، هم جامعه شناس، هم تحلیلگر
مسائل سیاسی، هم نظریه پرداز جنبش های اجتماعی و ... . کافیست یکی از این
حوزه ها را به خوبی فراگیریم و با هدف یا اهدافی مشخص، و مهم تر از آن، شیوه
و روشی ضابطه مند و روشن، در پی آن حرکت کنیم. چارچوب هایی معین، که
فراچنگ آوردن اهداف مان را هم فراهم می کند. رفتار پروژه ای، به این معنا
که طبقه ی متوسط و به ویژه سرامدان این طبقه، برای خود مسیر و پروژه ی فکری
مشخصی را تعریف کنند و آن را پی بگیرند، ضرورتی است که البته برخی
اندیشمندان ما در حوزه های فکری مختلف (مانند بابک احمدی، مصطفی ملکیان،
مراد فرهادپور و ... ) به فراست آن را دریافته اند و به درستی در چارچوب
مشخص و در مسیری گام برمی دارند که باید و شاید. مسیری با سرانجامی از پیش
فکر شده، و مهمتر، ساز و کارها و روش هایی معین.
پ.ن : درباره ی «جدایی نادر از سیمین» این جا و آن جا، نقدهای بسیاری
خواندم و البته هر یک هم به فهم بهترم از فیلم بیش تر کمک کرده است؛ اما در
این میانف در شماره ی اخیر مهرنامه [ش 20 ص 86 به بعد] چند نقد ـ یا شاید
به بیان دقیق تر، تحلیل محتوایی ـ خواندم که هم کاملاً متفاوت بود و هم
جذاب. در این میان، نقد بسیار نکته سنجانه و پربار مازیار اسلامی [ص 86 تا
92] بیش از همه برایم جذاب و در عین حال، آموزنده بود که مطالعه ی آن را به
دوستانم پیشنهاد می کنم.
(عبارات داخل «» از متن آقای قوچانی است.)
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 18:27  توسط محمدعلی
|
[روز بیست و نهم اسفند ماه، چند سالی است که جز بوی عید برایم یادآور اتفاقی مهم در تاریخ معاصر ایران شده است. (به ویژه از شش هفت سال پیش که در دوران خوش دبیرستان فرهنگ (تأکید کنم که فرهنگ نمونه دولتی، نه غیرانتفاعی آقای حدادعادل)، نشست های بحث و تحلیل تاریخ سیاسی ایران را به همت دبیر فهیم تاریخمان، در «کارگاه اندیشه» برگزار می کردیم؛ کارگاهی که عمرش کفاف نداد و بساطش با تغییر دولت، برچیده شد و شنیدم سال پیش، آن دبیر نیز از آن مدرسه رانده شده است.)
بزرگی مرحوم دکتر مصدق و بیش تر کسانی که در جبهه ی ملی بوده اند و صادقانه و خالصانه، زندگی خویش را برای ایران و ایرانی وقف کرده اند ـ و البته مثل «هر انسان دیگری» در این مسیر، خالی از خطا هم نبوده اند ـ چیزی نیست که نیازی به قلم فرسایی و زیاده گویی جوانکی چون من داشته باشد. شاید هنوز هم دغدغه ی اصلی ما همان چیزی باشد که دکتر مصدق در سخنرانی تاریخی خود در مجلس در مخالفت با تبدیل سلطنت قاجاری به پهلوی و رضاشاه شدن رضا خان گفت: قدرت با مسؤولیت ملازمه دارد و آن کس که اختیار و قدرت دارد، باید به همان میزان در برابر نهادهای مستقل و بی طرف، پاسخگو باشد. اختیار و قدرت، بدون مسؤولیت و پاسخگویی بر اساس معیارهای عینی ( و نه سنجه های درونی غیر قابل سنجش) و در مقابل نهادهای دموکراتیک رسمی (مجلس و دستگاه قضا) و غیر رسمی (مطبوعات و نهادهای مدنی) فسادآور است و ضامن های درونی و اخلاقی، بدون پشت گرمی به نهادهای ناظر بیرونی، ناکارامد است و بیش تر، ادعایی دهان پرکن و مردم فریب می نماید تا راهکاری برای تحدید و سر براه کردن قدرت و قدرتمندان.
شرح و تفصیل وقایع تاریخی مربوط به این دوره و نقدهای منصفانه ی عملکرد زنده یاد دکتر مصدق و جبهه ی ملی را هم می توان در کتاب های گوناگونی که در این باره نگاشته اند، جست (برای نمونه ر.ک: خواب آشفته ی نفت تألیف دکتر محمدعلی موحد، نشر کارنامه؛ مصدق و مبارزه ی قدرت در ایران تألیف دکتر محمدعلی همایون کاتوزیان، نشر مرکز)
با این حال، چند مصاحبه ی جالب و به نسبت متفاوت در این شماره ی مهرنامه (۲۰) در این باره منتشر شده است که دوستانم را به خواندن آن ها دعوت می کنم. از جمله، گفت و گو با دکتر حاتم قادری ـ که به گمان من یکی از دانشمندان و روشنفکران راستین حوزه ی علوم انسانی در ایران است ـ نکات جالبی درباره ی دکتر مصدق آورده است؛ نکاتی که تأکیدی است بر گرایش فردمحوری ما ایرانی ها و تشکل گریزی و اسطوره سازی های بی رحمانه و پرشورمان که معلوم نیست چقدر با شعور همراه باشد و گاه،آن که اول از پا در می آید، خود قهرمان است که نمی داند نقش اسطوره ای خود را ایفا کند یا آن چه را معقول و مصلحت می بیند، انجام دهد. ذهنیت جمعی ما گویی همیشه «منتظر» است؛ منتظر «یک نفر» که بی محابا به میدان بیاید و پدرانه همه ی ما را رستگار کند. انتظاراتی که هنوز هم داریم و هنوز هم بر مبنای آن، بسیاری را مورد هجمه قرار می دهیم . قهرمان باید اسطوره وار مبارزه کند، هرچند خود و تمام آن چه را که در پی آن هستیم، نابود کند و اگر چنین نکند، خودمان نابودش می کنیم.
در عبارات دکتر قادری این تحلیل و رویکرد به نسبت متفاوت برایم جذاب بود و صدق و کذب داوری های تاریخی ایشان در مورد عملکرد مرحوم مصدق، در جای خود می توان محل بحث باشد ـ گو این که خودم به چند قسمت آن نقد دارم. در اینجا به بخش هایی از این مصاحبه که به نظرم این چارچوب تحلیلی را بهتر نشان می دهد، اشاره می کنم: ]
ـ «به نظرم وقتی بخواهیم مصدق و جذابیت هایش را برای روشنفکران در نظر بگیریم، سه عامل عوامل مهمی هستند. یکی پیشینه ی خود مصدق است... دومی، کاراکتر مصدق است. از سن و سالش گرفته تا نوع حرف زدنش... سوم ... مصدق وارد یک نبرد ضد امپریالیستی شد...» (مهرنامه ۲۰ ـ ص ۶۲)
ـ «وقتی در تلقی مان از روشنفکر بخواهیم روی قسمت فکرش تأکید داشته باشیم این است که فکر آگاه داشته باشد، فضا را خوب سنجیده باشد و بتواند مطالعات مناسبی راجع به قضیه داشته باشد اما آن عده از روشنفکران که جذب مصدق می شوند، در این سه وجه بیش تر با رانه های درونی و عاطفی شان و حتی وضعیت نیمه آگاه شان با مصدق برخورده کرده و می کنند ... [این برخورد] به این خاطر است که روشنفکر هم بخشی از یک جامعه را تشکیل می دهد که در آن جامعه، یک پدر خوب، یک پدر شجاع، دلیر و مبارز اهمیت بسیار ویژه ای دارد... روشنفکر ما از یک خواست ملی و یک بیان ملی دفاع می کند ولی آن بیان و خواست ملی را مورد سنجش قرار نمی دهد.» (همانجا)
ـ «جامعه ی ما هنوز به جایی نرسیده که بتوانیم از رانه های عاطفی و نیمه آگاهمان که حالت سرکوب شده، تحقیر شده، مبارزه جو و حماسه و طلب دارند فاصله بگیریم و بعد بتوانیم آن ها را در معرض نگاه و بررسی و نقد قرار دهیم.» (ص ۶۳)
ـ «نسبت به شخصیتی نگاه انتقادی داریم که در جریان موافق ما نیست. دیگری و غیر است. یا پدر بدی است یا کسانی هستند که در حوزه ی مقابل ما قرار می گیرند، معمولاً نسبت به شخصیت های محبوب مان نگاه انتقادی نداریم.» (همانجا)
ـ «تیپ هایی مثل مصدق، به یک معنا اسیر اعتبار و شعارهای شان می شوند و می خواهند لبه ی تیز بر آوردن تمنیات کتمان شده یا تحقیر شده یا سرکوب شده ی یک ملت قرار گیرند...مشکل اساسی مصدق و بسیاری از افراد دیگر که ما با آن ها سر و کار داریم این است که عملاً ملت و آینده ی ملت و فرصت های ملت را گروگان این نوع تمنیات قرار می دهند... در مواجهه ی حماسی که مصدق با انگلستان سر نفت داشت یک زمان هایی فرصت های مناسب تری بود که در جایی بتوانند موقتاً هم که شده، غائله را خاتمه دهند، اما مصدق جرأت نکرد. ما مصدق را به عنوان قهرمان ملی در نظر می گیریم اما توجه نمی کنیم این قهرمان ملی یک زمان جرأت نمی کند در مقابل ملت بایستد و بگوید بیش از این نمی توانیم جلو رویم و خوب است که مصالحه کنیم.» (همانجا)
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 19:13  توسط محمدعلی
|
[«جدایی نادر از سیمین» از نظر من ـ یک مخاطب عام و آماتور سینما که حداکثر دانشش درباره ی سینما، تفننی و از لابه لای صفحه های بعضی مجلات سینمایی بر می آید ـ فیلم خوب و دلنشینی بود: قصه ای قوی و پرکشش داشت؛ فیلم نامه ای دقیق، با شخصیت پردازی نکته سنجانه و پرداخت معنادار و منسجم روابط آدم ها و بیرون کشیدن درونی ترین لایه های شخصیت آن ها، از دل قرار گرفتن در موقعیت ها.
فیلم ساز کنار می ایستد و قضاوتی نمی کند؛ فقط آدم هایی مثل ما را ( که هر یک درگیر دغدغه هایی هستند که بیش و کم دغدغه ی هر یک از ما نیز هست ) در موقعیت هایی قرار می دهد که دقیقاً برای ما ملموس و پیش آمدنی است و بعد، کنش ها و واکنش های ما را در «چهار راه حق ها» به نمایش می گذارد: وقتی قضاوت کردن و حق دادن و ندادن، سخت می شود. این را که بگذاری کنار کارگردانی هوشمندانه و بازی های یک دست، می شود فیلمی که بسیاری را (با گرایش ها و شخصیت ها و حتی، ملیت های مختلف) به فکر فرو می برد و با خود همراه می کند.
این است که برخلاف بسیاری ذهن های بیمار و سیاست زده (و این البته بدین معنا نیست که هر کس از این فیلم خوشش نیاید، لزوماً این چنین است! )، من این فیلم را دوست دارم و از آن، لذت بردم و به راستی باید به آقای فرهادی و همکاراش در ساخت این فیلم، تبریک گفت و ...
اما این ها دلیل نوشتن این پست نیست. دلیل مهمتر، درنگی بر رفتارهای خودمان در قبال این فیلم و در عین حال، اتفاقاتی است که این فیلم از زاویه های دیگر، می تواند در پی داشته باشد.
یادداشت زیر از سرگه بارسیقیان در روزنامه ی اعتماد امروز، اولین یادداشت از این دست است که با دیدی جالب، از زوایه ای دیگر، به بررسی «جدایی...» و اهمیت قطار جایزه های داخلی و بین المللی اش می پردازد: ]
اصغر فرهادي رييس ديپلماسي خط دو ايران
نويسنده: سرگه بارسقيان
بي دليل نبود كه مجله تايم اسم جورج كلوني را در فهرست صد چهره پرنفوذ
جهان گذاشت، سه سال قبل بود كه بازيگر برنده جايزه اسكار به كاخ سفيد رفت
تا به رييس جمهوري امريكا و معاونش يادآور شود 250 هزار پناهنده يي كه در
اردوگاه هاي پناهندگي در نواحي مرزي سودان با چاد زندگي مي كنند، در وخيم
ترين شرايط ممكن قرار دارند و بايد كاري كرد. بازيگر هاليوود در ديدارش با
باراك اوباما و جو بايدن پيشنهاد داد هياتي به منطقه فرستاده شود تا به طور
روزانه گزارشي از وضع ناهنجار پناهندگان در اردوگاه هاي دارفور به كاخ
سفيد بفرستند: خواسته كلوني از چين هم اين بود كه با اعمال فشار بر دولت
سودان، به خشونت ها در اين منطقه خاتمه دهد. كلوني نه مشاور اوباما بود، نه
نماينده وزارت خارجه و نه ناظر نهادهاي فدرال، ولي تاثيرش در بحران دارفور
اگر بيشتر از وزير خارجه امريكا نباشد كه كمتر نبود.بي تقصير نيستند برخي
اهالي خبر و نظر در ايران كه مي گويند سفر هنرمندان هاليوود به نقاط بحران
زده جهان، با هماهنگي كاخ سفيد و براي تلطيف چهره امريكا در دنياست و شده
اند ماموران ديپلماسي رسانه يي سيا، اما نمي بينند يا نمي دانند كه همان
موقع كه آنجلينا جولي به ديدار سيل زدگان پاكستان رفته بود، هواپيماهاي
بدون سرنشين امريكايي مشغول ادامه عمليات خود در خاك پاكستان و حمله به شبه
نظاميان و بعضا غيرنظاميان بودند: بي تقصيرند از اين رو كه چنين رابطه يي
برايشان تعريف شده نيست و اينكه با ديپلماسي عمومي چنانكه بايد باشد، نه
چنانكه هست بيگانه اند. ديپلماسي عمومي در ايران بعضا با نسخه سنتي آن
تعريف مي شود: رابطه دولت با مردم. شاهدش هم اينكه وزارت خارجه اداره كل
ديپلماسي عمومي تشكيل داده و در كل ديپلماسي عمومي محدود شده به سفر سالانه
احمدي نژاد به نيويورك و مصاحبه با رسانه هاي امريكايي تا حدي كه ديپلماسي
رسمي (ديدار با سران جهان) هم در حاشيه رفته يا اصولاكمتر محل توجه قرار
مي گيرد. ديپلماسي عمومي محدود شده به دوربين و ميكروفوني روبه روي رييس
دولت كه بعد از يك سال تبليغات سياه و منفي چند دقيقه يي بر صفحه تلويزيون
امريكايي ها ظاهر شود و بگذريم از پيام هاي پس و پيش همان مصاحبه، «بر
افكار عمومي امريكا تاثير بگذارد»: چه بسا كه برآيند آن هنوز هم معلوم نيست
كه چقدر نتيجه بخش و تاثيرگذار بوده است. اما فقط سران سياسي نيستند كه
ديپلماسي را در دوره جديد شكل مي دهند، ديپلماسي عمومي با تعريف دولت- مردم
هم سنتي شده (شبيه مصاحبه هاي احمدي نژاد با شبكه هاي امريكايي يا پيام
هاي نوروزي اوباما): در ديپلماسي عمومي جديد اين شهروندان كشور ها و درست
تر بگوييم، نخبگان جوامع هستند كه با يكديگر گفت وگو مي كنند، بر افكار
عمومي كشور يا كشورهاي ديگر تاثير مي گذارند و چه بسا تاثيري بيشتر از
مقامات رسمي و سياسي. پيام رسمي ديپلماتيك (از طريق نمايندگان سياسي)، در
تاثيرگذاري بر افكار عمومي جذابيت پيام غيررسمي ديپلماتيك (از طريق نخبگان،
هنرمندان و نويسندگان) را ندارد: برد تاثيرگذاري آن اندك و هزينه هايش
زياد است. چقدر بايد خرج مي شد تا ميليون ها بيننده در سراسر جهان به طور
مستقيم مي نشستند و پيام صلح خواهي ايرانيان را در سخنراني يك مقام رسمي مي
شنيدند و آيا مي شد چنين انتظار و تصوري داشت؟ بر نخبگان و هنرمندان
امريكايي كه نقش پراهميتي در شكل دهي افكار عمومي ايالات متحده دارند، كدام
پيام تاثيرگذار تر است، پيامي رسمي از مقامي سياسي يا پيامي غيررسمي از
هنرمندي برجسته؟ يكي از ديپلمات هاي بلندپايه سابق كشورمان بعد از شنيدن
سخنان اصغر فرهادي در مراسم جايزه اسكار گفته: «چيزي كه فرهادي گفت و كاري
كه كرد، از صد ها سخنراني و مقاله ساخته نبود. » چقدر بايد هزينه مي شد تا
جهانيان در پيامي چندثانيه يي بشنوند كه مردم ايران از اعطاي جايزه اسكار
به فيلم «جدايي نادر از سيمين» خوشحالند «چون در روزهايي كه ميان
سياستمداران حرف از جنگ، تهديد و خشونت تبادل مي شود، نام كشورشان، ايران
از دريچه باشكوه فرهنگ به زبان مي آيد. فرهنگي غني و كهن كه زير غبار سياست
پنهان مانده است.» امروز سياستمداران و گروه هاي سياسي در جهان پي
هنرمندان افتاده اند تا با تكيه بر شهرت آنها و محبوبيت شان، مشروعيتي براي
خود دست و پا كنند، لااقل مخالفتي نبينند و حداقل از قدرت آنها براي اجراي
برخي برنامه ها استفاده كنند. دو ماه پيش بود كه يك گروه فشار امريكايي به
اسم «اتحاد عليه ايران هسته يي» دست به دامن جنيفر لوپز، هنرپيشه و
خواننده امريكايي شد تا از بازي در فيلم تبليغاتي شركت ايتاليايي فيات
خودداري كند، چون فيات حاضر به قطع همكاري خود با ايران نيست. چرا مسوولان
ايراني اين گونه نگاه نمي كنند؟ چرا از ظرفيت بزرگ «جدايي» براي وصل افكار
عمومي كشور ها با مردم ايران خرسند نشدند؟ به جاي تفحص در هزارتوي «لابي
هاي سياسي- صهيونيستي اسكار» ببينند مي توان ديپلماسي خط دو (گفت وگوي
افراد غيررسمي براي دست يافتن به نوعي ادبيات تنش زدا ميان دو طرف) را
نظاره گر بود و از ثمراتش بهره گرفت: فرهادي بحق رييس ديپلماسي خط دو ايران
است: مگر نه اينكه در هياهوي ايران هراسي در امريكا كه آمار اخير اعلام
شده از سوي مركز نظرسنجي گالوپ در ايالات متحده هم مهر تاييدي بر آن زده،
به جاي انگشت تهديد تكاندن، دست هاي تشويق براي فرهنگ ايراني تكانده مي
شوند و گو تا ببينند اين پيروزي بزرگي بود كه با «جدايي» حاصل شد.
(
روزنامه اعتماد، شماره 2343 به تاريخ 10/12/90، صفحه 1 ـ اصل مطلب را در
اینجا ببینید)
پ.ن: به افتخار دوستان هوشمند و زحمتکشی که سایت رسمی روزنامه ای را که هر روز به طور قانونی در کشور چاپ و منتشر می شود، فیلتر می کنند، چه باید گفت؟ چیزی جز «سلام»؟!
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 0:57  توسط محمدعلی
|
[این چند سطر، بخش هایی از مصاحبه ی بهمن فرمان آرا (کارگردان شازده احتجاب، بوی کافور عطر یاس، خانه ای روی آب، یه بوس کوچولو و ... ) با شماره 8 ماهنامه ی تجربه (بهمن 90) است که به نظرم جذاب آمد:]
«اصلاً کار سختی نیست که آدم همه چیز را سیاه و تاریک ببینید؛ چون گاهی به حدّ کافی چیزهایی پیدا می شوند که تو را به ان سمت و سو هدایت کنند، ولی اگر به کینه، انتقام گرفتن و افسرده شدن عادت کنی، می بینی این چیزها مثل زهر وارد خونت می شود و بعد تو را از پا می اندازند و هر کاری که می خواهی بکنی به همین فکر می کنی و بالاخره خودشان را تحمیل می کنند...» (ص 112)
«دوست دارم «لب بر تیغ» حسین سناپور را بسازم [...] بعضی قسمت هایش من را یاد بچگی های خودم می انداخت که مدرسه مان در خیابان ژاله بود و مدرسه ی دخترانه هم پانزده دقیقه بعد تعطیل می شد. ما به تاخت می رفتیم دم مدرسه ی آن ها دختره می آمد بیرون و می دید که ایستاده ایم و می رفت صف اتوبوس می ایستاد و بعد ما هم با سه تا فاصله توی صف می ایستادیم و بعد سوار اتوبوس می شدیم و دم محله شان که پیاده می شد آخرین نگاه را می کردیم و برمی گشتیم و این ماجرای روزانه بود و هر دو می دانستیم چه خبر است. دختره می دانست به خاطر او می ایستیم و خودمان هم که می دانستیم. عشق آن پسره ی شانزده ساله با موتورش که از ته کوچه می آید و همیشه فاصله اش را با دختره حفظ می کند، برایم واقعاً جذاب است. این برای من معنی عشق می دهد.» (ص 114)
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 22:11  توسط محمدعلی
|
اهل زمانه،
مهره شطرنج بوده اند؛
باهم
خصومتی نه و
سرگرم جنگ ها
* غنیمت پنجابی ـ [روزی که برف سرخ ببارد (گزیده ی اشعار سبک هندی)، پژوهش و گزینش شمس لنگرودی، تهران: نشر مرکز،1389]
+ نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 22:13  توسط محمدعلی
|
یکی
چشم به راه که
می رود؛
یکی
چشم به راه که
می آید؛
یکی
چشم به
راه
که رفته است و نمی آید.
+ نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390ساعت 12:50  توسط محمدعلی
|
حس غریبی است؛ وقتی بعد از یکی دو سال دوری و ندیدن، آدم هایی را ببینی که روزگاری ـ نه خیلی دور ـ هر روزت بوده اند و حالا نگاهشان غریب ـ اگر نه غریبه ـ شده است.
حالا به هم که می رسیم سؤالمان این شده باشد که: «چه خبرا؟ چه می کنی؟... راستی چی می خوندی؟...» قصه ی عاشقی و این حرف ها نیست (که اگر بود، تراژیک تر می شد این نمایش) قصه ی «دوستی» است: با هم بودن هایی نه از سر پیشامد، نه از سر ناچاری، نه از سر...؛ که از سر خواستن، "دوست" دانستن و "دوست" داشتن.
جنس سؤال ها فرق کرده؛ حرف ها و داستان ها. نگاه هامان دیگر به هم اعتماد نمی کند که داستان ته دلمان را بگوییم. ریش می شود دلت وقتی لبخندی که تحویلت می دهد، از همان جنسی باشد که خودت از سر صبح به صد غریبه، قالب کرده ای... . اعتمادی نیست، گو این که دیگر فرصتی هم.
فرصتی نیست برای خو کردن و چشم دوختن و گذشتن از احوالپرسی های رسمی معمول. (یادتان هست؟ متنی بود در کتاب زبان دبیرستان که می گفت احوالپرسی پرسش و پاسخی است کلیشه ای که لازم نیست راست بگویید! و این طور ما در نظام آموزشی جامعه پذیر شدیم؛ و ظاهراً خوب هم پذیرفته ایم!) از این کافه که بیرون بزنیم دوباره گم می شویم لای این روزها. راستی بشمریم: چقدر "دوست" گم کرده ایم؟ به تعداد محل هایی که عوض کردیم؟ به تعداد نقش هامان؟
و بدتر از همه این که این فقط آن ها نیستند که این طور شده اند؛ به خودت که می آیی، نقش اول ـ لااقل در این پرده ـ خودت شده ای... .
غر زدن از دوست ها نیست این چند سطر. گلایه از رسم روزگار است. رسم دوری، رسم فراموشی، رسم فرق کردن. روزگار هم تند شده... این کافه هم دیگر آن کافه نیست... نکند جا بمانیم؟!
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 0:21  توسط محمدعلی
|
سکانسی دارد فیلم «Green Mile» که در آن
شخصیت اصلی فیلم (سیاهپوستی درشت هیکل و به ظاهر خشن ولی دوست داشتنی و
مهربان و صاحب کرامات! که ناکرده گنه، اسیر و زندانی شده) پلیدی ها و
بیماری ها و غصه های اطرافش را از درون آدم های اطرافش به درون میریزد؛ آن
قدر که از این سیاهی ها پر میشود و دلش می ترکد و ... .
من نه
صاحب کراماتم و نه البته آن قدر مهربان یا ناکرده گنه؛ ولی گاهی آن قدر پر
می شوم از غصه ها، تیرگی ها و گاهی هم پلیدی های اطراف و آدم های اطرافم که
ـ گاه حتی بی آن که خودم بفهمم و بدانم ـ حس می کنم تاب نمیاورم این همه
... .
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 11:13  توسط محمدعلی
|
چند روز پیش با دوستی ـ که البته مدت زیادی از این دوستی به سبب هم درسی نمی گذرد ـ بحثی درافتاد در یکی از موضوعات درسی. داستان اصل 36 و 167 قانون اساسی بود و تعارض قانونی بودن جرم و مجازات با شرعی بودن و ...
القصه این که، میانه ی بحث، من چند بار استدلال خودم را گفتم و دوست مقابل که حرفم را درست درنیافته بود (و شاید هم بالعکس) هم چنان بر نظر خود بود. با خستگی از این که بیش تر حرف بزنم و مبنای نظرم را بیش تر توضیح بدهم، حوصله نکردم و مثل کسی که خودش را بالاتر و داناتر می داند، دم حرف را چیدم و چیزی گفتم با این مضمون که بحث بس است؛ شما را به خیر و ما را به سلامت.
شاید وضعیتی مانند این که به تعریض و اشارت به طرف بگویی «چیزی را که من می گویم نمی توانی بفهمی؛ نفهمی یا ارزش این که حرفم را برایت توضیح بدهم نداری؛ وقتم را تلف نکن؛ و ... » این که بعد از یک بحث طاقت فرسای سه ساعت و نیمه سر کلاس درس با استاد این گفت و گو پیش آمد و من بعد از آن عجله داشتم که به کاری برسم و حالم هم در مجموع خوش نبود و ناکوک بود آن روز و ان ساعت و این ها... توجیه است برای ترمیم زخم جان خودم از این رفتار و فروکش کردن ملامت. در مقام تبیین، این کار بد بود و نادرست. من می توانستم همه ی این ها را به لحن دوستی به او بگویم...
شبی برای چندمین بار دوست دردانه ای همین کار را با من کرد (یا لااقل من این حس را داشتم)؛ هر چند شاید اصرار بی محابا بر نظر خودم باعث این داستان شد. حس وحشتناکی است. حس فرودستی و حماقت حقارت آمیز و هرچه مایه ی این دوستی افزون باشد، این نشنیدن دل شکن تر و ناگوارتر.
بعد یاد کار خودم افتادم و طرز سلطه گرانه ای که گاه و بی گاه در بحث دارم... باید درستش کنم.
خواستم بگویم اگر حوصله ی بحث نداریم نباید از اول بحث کنیم. کار زشت و تحقیرآمیزی است و به نظرم، از ادب دوستی و مهم تر از آن، از آداب گفتن و شنیدن به دور است.
غرض از بحث ـ به گمان من ـ نه اقناع و مجاب کردن دیگری، که رشد و فهمیدن بیش تر و یادگرفتن طور دیگر دیدن و اندیشیدن است. چیزی که بلد نیستم و به خاطرش کسی ( و شاید هم کسانی) را از خودم رنجانده و تارانده ام.
فردا باید ازش عذرخواهی کنم.
+ نوشته شده در جمعه ششم آبان 1390ساعت 12:14  توسط محمدعلی
|
دیدی چه شد؟
تنها
یادگارم ازت
با باد می رود:
خاطره ی عکسی
که هیچ وقت
به من ندادی
+ نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 22:39  توسط محمدعلی
|