آگهی3

کنش و واکنش؛ لطفاً در موردش فکر کنید. حرف دارم.

در مرثیه ی حلقه ای که گم شد

به گمانم، «روشنفکران» را در ایران در چند جا می توان یافت: ۱ـ در گوشه خانه ۲ـ در دانشگاه ۳ـ در زندان  ۴ـ (این روزها کمتر) در کافه ها. یکی دیگر هم هست که این روزها بیشتر باب شده و آن، فرنگ است. به هر حال، در همه این ها جایی و چیزی نیست که مردم صدای این «نخبگان فکری» مبل نشین عزیز و محترم را بشنوند.

نه؛ اصلاً دل دردم از این نیست که چرا این ها میان مردم نمی آیند و چرا در میدان شهر مشغول سخن رانی نیستند و چرا میتینگ های سیاسی (!) را رها کرده اند و ... من هم می دانم در بسیاری از ممالک فرنگ ( بزرگی به طنز و طعنه تعبیر می کرد ممالک کفر!) هم اصولاً روشنفکران وسط میدان شهر، بلندگو به دست نیستند که «های مردمان! بیایید افکارتان را منور کنیم!» که اصلاً نه از این اتوکشیده های گاه ژولیده بر می آید  و نه مردم به حرفشان گوش می دهند که «درد نان و جان، مجالشان نمی دهد.» و این نه در مملکت «دینی» ما که در همان ممالک «کفر» هم به همین صورت هست که هست.

ماهیت رو شنفکر، اساساً، «فهمیدن» است؛ فهمیدن چیزی که مردمش نمی فهمند و او بیش تر می فهمد. او هر چند فرزند زمان خود است؛ اما فراتر از زمانه می بیند و می فهمد. این گونه، رسالتش در نهایت می تواند «گفتن» باشد و نه فهماندن. که ابزارش را ندارد. اصولاً قرار نیست که مردم حرف هایش را بفهمند که اگر قرار بر فهمیدن بود؛ نیازی به این فرزندان پیش روی زمانه نبود. او می فهمد و بعد تکلیفش فقط در گفتن است که من فهمیدم.

او اگر بخواهد که بفهماند هم نخواهد توانست. چون نه به او گوش می دهند و نه به فرض گوش دادن فهمش می کنند. مردم من ـ و نیز سایر مردمان ـ ترجیح می دهند سریال های تلویزیون را تماشا کنند؛ به ورزشگاه بروند و کمی فحش دهند و کمی هم بیش تر فحش بخورند؛ و برخی مناسک خاص اجتماعی خود را اجرا کنند. مثلاً، جماعتی به کلوپ های شبانه بروند و جماعتی هم پای منبر چرت بزنند و ...

در این جا، ناگزیر «حلقه ی اتصال» خاصی می طلبد که «فهمیدن ها» های «گفته شده» ی روشنفکران را  برای «مردم» بگوید و به آن ها «بفهماند». این حلقه، چیزی نیست مگر رسانه و از میان رسانه های گوناگون، به طور اخص، مطبوعات: مجله ها، روزنامه ها و... در هر سطحی با هر کیفیت و زمینه ای؛ باید این رسالت را بر دوش بکشند. نمونه ی عالی آن در ایران را شاید بتوان در سال های خوش انقلاب مشروطه و دهه های ۱۰ و ۲۰ شمسی دید. روزنامه هایی که به نسبت زمان خودشان، متعدد در داخل و خارج از کشور به زبان فارسی و دقیقاً برای «تنویر افکار» منتشر می شد. نمونه های بهتر آن را می توانید در نشریات فرنگی مثل تایمز، نیوزویک، ریدرز دایجست و ... ببینید. تازه این را بگذارید کنار بقیه: شبکه های تلویزیونی، فیلم های سینمایی و ...

این حلقه ی گمشده ی روشنفکران ما این روزها پررنگ تر و بدرنگ تر از پیش، «خیش به جان ما کشد» و این می شود که روشنفکران یا در کنج خانه وخرابات (بخوانید همان: کافه) گم می شوند و یا به اتهام «بلندگو به دست شدن» سر از زندان در می آورند و در آخر هم عطا را به لقایش می بخشند و اسب فرنگ زین می کنند و در هر حال، این سر مردم است که بی کلاه می ماند و نمی شنوند و نمی فهمند.

کاری که ملایان ـ به جرئت می گویم، نخبگان فکری ما در دوره های پیش تر ـ به خوبی انجام داده بودند و این روزها، مکلاها ـ همان نخبه های فکری فکولی ـ از آن وامانده اند. «منبر» رسانه ی ارتباطی کم نظیر و تأثیرگذاری که هر چند ظاهراً شبیه سخنرانی های فرنگی ها و میتینگ هاست؛ ولی طبع و ماهیتی دگرگون دارد. میدانی از جاذبه که با «قصه» و «روایت» مفاهیم را برای مرم، همه فهم می کند و مهم تر از این ها اعتمادی است که به سخنران می شود.

مردم من سال هاست که با شوق و رغبت پای منبر ملاها می نشینند و هر چند گاه با ملال، اما هماره به آن ها گوش می دهند و از دیرباز هم چنین می کرده اند. حتی در سال ها و روزهای اخیر، اگر هم نشین مکلایی شده اند، آن ها را هم به چیزی شبیه منبر کشانده اند: «حسینیه» ی ارشاد. مرگ غم انگیز این حلقه ی واسط که به صد دلیل که من می دانم و نمی دانم رخ داده و جبران هم نمی شود.

دریغ که حلقه، گم شده است.

******************

پ.ن: در ادبیات من، «ملا» بار منفی نداره. به عنوان اطلاق بر طبقه ی نخبه ی فکری روحانی به کار می برم، در مقابل اصطلاح مُکلّا که همین معنا رو داره برای طبقه ی نخبه ی فکری غیر روحانی. منظورم از نخبه ی فکری، هر کسیه که یه چیزی بیش تر از عموم مردم می فهمه؛ به ویژه در حوزه ی علوم اجتماعی و انسانی

در عقد غیرنافذ

عقد غیر نافذ عقدی است که نه باطل است و نه صحیح؛ بلکه نفوذ و صحت یا بطلان آن، منوط به رد یا تأیید شخص محق است.

نه؛ صبر کنید. نمی خواهم تخصصی در باب حقوق بنویسم. فقط خواستم بگویم، این روزها اوضاع من هم شده چیزی شبیه آن؛ شبیه عقد غیرنافذ که نمی داند هست یا نه و اصلاً بیهوده نیست که همه جا، به دنبال همین هاهستم. از منطق، منطق فازی را می جویم. از فلسفه، نسبی انگاری و هرمونوتیک و از حقوق، عقد غیرنافذ را.

سخت است؛ باور کنید این سخت است و این روزها، دلم لک زده برای آنکه پا جای سفتی بگذارم. اما... سخت است.

پ.ن: سخت را بشکنی؛ خسته می شود. خسته می شوی.

به یاد آن که نام کوچکش جایی شروع شد که عشق ختم شد.

سفر ایستگاه

قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود

و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
          به نرده های ایستگاه رفته
                                     تکیه داده ام!

یکی گفت...

یکی گفت: «زندگی، قسمت نیست. تقدیر هم نیست.»

*********

پ.ن۱: [سانسور شد.] همچنان به یاد  دارم که خودسانسوری به شدت نامطلوبه ولی من خودسانسوری نمی کنم؛ افاقاً کل مطلب رو نوشتم ولی بعداً پاک کردم و شما رو از خوندنش محروم کردم!

پ.ن۲: واقعاً این طوره؟ یعنی، زندگی نه قسمته و نه تقدیر؟

جالب و خواندنی

این که یکی از رفقای من به سراغ نوشتن یک متن برود چیز عجیبی نیست. این هم که آن متن، جالب و خواندنی باشد، اصلاً چیز عجیبی نست. اما این که آن یک نفر، این یک نفر باشد و آن متن جالب و خواندنی هم، یک متن حقوقی؛ چیز عجیبی است! ببینید، خواهید دانست:

http://www.0-1-2.blogfa.com/post-326.aspx

پ.ن: اصلاً مرادم این نیست که «صفر ـ یک ـ دو» عزیز حقوقی نیست. که اتفاقاً نشان داد که هست؛ آن هم به شدت (هر چند با رویکرد جرم شناختی ـ جامعه شناختی). دل دردم از این است که خوب چرا رفقای حقوقی، کم تر حقوقی می نویسند؛ وقتی می توانند؛ آن هم این قدر خوب!